مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

389

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بخورى ؟ من به او گفتم : اى روشنى ديدهء من ، در نزد من خوردنى و شربت هست . پس از آن طبق را در برابر او بگشودم . آن پرى روى و من به خوردن بنشستيم . و گمان ميكردم كه خواب ميبينم . پس از آن شربت پيش آورد . بنوشيدم . و از صبح تا ظهر من و او بدين حالت بوديم . و كنيزكان در سوى ديگر باغ همىرقصيدند . پس از آن برخاسته ، با من گفت : يكى كشتى مهيا كن و در فلان مكان بانتظار من بنشين تا من بسوى تو بازآيم . و مرا بجدائى تو شكيبائى نيست . من گفتم : اى خاتون ، من خود يكى كشتى دارم كه ملك من است و ملاحان در اجارهء منند و انتظار من همىكشند . پرى روى جواب داد : مرا نيز مقصود همين بود . پس از آن بسوى كنيزكان رفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و پنجاه و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جميله بسوى كنيزكان رفت و بايشان گفت : برخيزيد تا بسوى قصر بازگرديم . كنيزكان گفتند : چگونه بازگرديم ؟ كه ما را عادت اين بود كه سه روز در باغ بسر ميبرديم . جميله جواب داد : من خويشتن را گران همىبينم . گويا كه رنجورم و همىترسم كه رنجورى من سخت گردد . كنيزكان بفرمان جميله بشتافتند و روى بكنار دجله گذاشتند و در زورق بنشستند . آنگاه دهقان بنزد ابراهيم آمد . و او را از ماجرى آگاهى نبود . گفت : اى ابراهيم ، تو شكايت از بخت خويش كن كه حظ تو اين بود كه از ديدار جميله بهره‌مند نشوى . و گرنه او را عادت اين بود كه سه روز در باغ بسر ميبرد . مرا بيم از آنست كه ترا ديده باشد . ابراهيم گفت : مرا نديده و من او را نديده‌ام و هرگز از ايوان بيرون نيامد . دهقان گفت : راست ميگوئى . كه اگر او ترا ديده بود ، ما را هلاك ميكرد . و لكن تو در نزد من بنشين . شايد كه هفتهء ديگر نيز جميله بباغ آيد و تو او را ببينى و چشم از او سير كنى . ابراهيم گفت : اى خواجه ، من مالى بسيار